|
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین عشق من و تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گقت: چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشت های دستم رو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود.
عشق همچون آسمان پر از ابرهای بارانی است ای کاش دلم امشب بگرید.شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند...
یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد چهره ی پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم . دوباره آرام شدم. دوباره جان گرفتم.
|
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 22:48 توسط حیدربابا
|

