معراج

گفت: انجا چشمه خورشید هاست

آسمان روشن از نور و صفاست

موج اقیانوسجوشان فضاست

باز من گفتم که: بلاتر کجاست؟

گفت :بالاتر جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن ذشت و آسمان بی انتهاست

باز من گفتم که: بالتر کجاست؟

گفتکبلاتر از آنجا راه نیست

زان که آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست!

باز من گفتم که: بالاتر کجاست؟

 

لحظه ای در دیدگانم خیره شد

گفت این اندیشه ها بس نارساست!

گفتمش از چشم شاعر کن نگاه

تا نپنداری که گفتاری خطاست:

 

دور تر از چشمه خورشید ها!

برتر از ای عالم بی انتها

باز هم بلاتر از عرش خدا

عرصه پروازمرغ فکر ماست

 

در خلال یک جنگ بزرگ فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از

دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت

ولی سربازان دو دل بودند.

فرمانده سربازان را جمع کرد سکه ای از جیب خود بیرون آورد

رو به آنها کرد وگفت: سکه را بالا می اندازم اگر رو بیایدپیروز می شویم

واگرپشت بیایدشکست می خوریم.

بعد سکه را با لا پرتاب کرد و سربازان همه با دقت به شکه نگاه کردند

تا به زمین رسید.

سکه به سمت روافتاد بود.

سربازان نیروی فوق العاده اب گرفتند وبا قدرت به دشمن حمله کردندو

پیروز شدند.

پس از پایان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد وگفت: قربان شما واقعا"

می خواستید سر نوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت : بله وسکه رابه اونشان داد.

هر دو طرف سکه رو بود!!