|
|
|
دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم و دوباره تمامیه خاطراتت را به یاد آوردم شروع كردم به مرور خاطرات تلخ و شیرین ولی به ناگاه به جایی رسیدم كه دیگر خبری از خاطره ای شیرین نبودو هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی
رسیدم و سكوتی وهم انگیز دیگر هیچ پیدا نبود . در تاریكی به دنبال راه خروجی میگشتم و ناگهان نوری در امتداد تاریكی از دور دستها نمایان شد به سمت نور حركت كردم و همزمان نور وسعتش بیشتر میشد تا از آسمان دستی آمدوگفت امید همیشه هست به خودم آمدم اشك هایم سرازیر بود و لباس هایم خیس خیس انگار كه ساعت ها زیر باران قدم زده ام
|
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 22:46 توسط حیدربابا
|
