نگاه و گرم و دل بی قلب نمی دانی که چیست
دستان بخشنده و گاهی هم خراشنده نمی دانی چیست
بهار بودن و پاییز را به رخ کشیدن چیست
دروغ مصلحت آمیز عشق و باز هم دروغ خنده دار بی وفایی
نمی دانی چیست
سکوت و فریاد کاغذ بی صدا نمی دانی چیست
اما به یقین می دانی دل شکسته درمان ندارد
نمی دانی که وقتی می گویی دنیا در دست من است
چگونه دلم لرزید پس آفریننده میان ما چیست
تو خورشید را رها می کنی تا ستاره را بگیری و
ستاره را رها می کنی تا ماه را ببینی
اما نمی دانی همه از خورشید است و
خورشید از آن خدایی است که بارها به آن قسم می خورد.
+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 21:56 توسط حیدربابا
|