زیر چشمی ام تماشا می کنی

دوستم داری و حاشا می کنی

چشم در چشمم نمی دوزی و باز

وعده را امروز و فردا می کنی

می کشی پا از نگاه و عشق را

راهی اما و آیا می کنی

از چه می ترسی چرا لب می گزی

از کدام اندیشه پروا می کنی؟

مُردم از بس پشت دیوار سکوت

دیدمت این پا و آن پا می کنی

تا کجایم، می کشی دنبال خود

تا به کی این جا و آن جا می کنی

وقتی از من می گریزی بیشتر

مشت خود را پیش من وا می کنی

کی به تو گفته که با این نازها

در خیالم بیشتر جا می کنی

گفته بودم مهربان تر می شوی

با بد و خوبم مدارا می کنی

حیف مغشوش از تو خواب پنجره

سنگی و با شیشه بد تا می کنی

خوب می دانم همین امروزها

هر دومان را پاک رسوا می کنی